تبليغاتX
نان و تكنولوژي


ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.

 

((نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو"



آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را

خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(
مونتسکیو)


دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*

 
انیشتین



بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......

 

 


نلسون ماندلا


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....



مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو

 ناامید میشوند.

 

 
"
آلبرت انیشتین"


روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند. روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند.


بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون



دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند

 

 


انتوان چخوف



بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم

خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .

 

 

آلبر کامو


جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش

بکوشد.

 

پروفسور حسابی

 


مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله...
از دفتر خاطرات یک دیکتاتور

هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ


من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون



وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی








 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 23:56  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

                           بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله

برترین . والاترین و اولین کلمه بسم الله است.

رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند:

هرکاری راکه قدرومنزلتی باشد ابتدای آنرا .نه بنام الله کنند آن کار ابتر و بریده باشد.

بهتراست بدانیم تمام فرق اسلام ومسلمانان درشروع کار خود از کلمه بسم الله بهره میجویند.

حتی دراعراب قبل از اسلام نیز نوشتجات خود را باآوردن کلمه  بسمله ارزش میدادند.

این صفت الهی یعنی بخشنده و مهربان بودن عالی ترین صفات بوده و خداوند تمامی آیات خود

را با آن شروع نموده.

رکوردهای ایران هر ساله به مهربانترین و بخشنده ترین انسان لوح زیبا و ارزشمندی را تقدیم میدارد

لذا از تمامی دوستداران ایران خواهشمندم نام مهربان ترین و نیکوکار ترین و بخشنده ترین فردی که

میشناسند اعلام تا بنوعی ارزشهای انسانی و اخلاقی درایران گسترش یابد

منتظر نام مهربانان و نیکو کاران ایران ازهر شهر و دیاری هستیم  .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:13  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

                           بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله

برترین . والاترین و اولین کلمه بسم الله است.

رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند:

هرکاری راکه قدرومنزلتی باشد ابتدای آنرا .نه بنام الله کنند آن کار ابتر و بریده باشد.

بهتراست بدانیم تمام فرق اسلام ومسلمانان درشروع کار خود از کلمه بسم الله بهره میجویند.

حتی دراعراب قبل از اسلام نیز نوشتجات خود را باآوردن کلمه  بسمله ارزش میدادند.

این صفت الهی یعنی بخشنده و مهربان بودن عالی ترین صفات بوده و خداوند تمامی آیات خود

را با آن شروع نموده.

رکوردهای ایران هر ساله به مهربانترین و بخشنده ترین انسان لوح زیبا و ارزشمندی را تقدیم میدارد

لذا از تمامی دوستداران ایران خواهشمندم نام مهربان ترین و نیکوکار ترین و بخشنده ترین فردی که

میشناسند اعلام تا بنوعی ارزشهای انسانی و اخلاقی درایران گسترش یابد

منتظر نام مهربانان و نیکو کاران ایران ازهر شهر و دیاری هستیم  .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:6  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

                           بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله

برترین . والاترین و اولین کلمه بسم الله است.

رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند:

هرکاری راکه قدرومنزلتی باشد ابتدای آنرا .نه بنام الله کنند آن کار ابتر و بریده باشد.

بهتراست بدانیم تمام فرق اسلام ومسلمانان درشروع کار خود از کلمه بسم الله بهره میجویند.

حتی دراعراب قبل از اسلام نیز نوشتجات خود را باآوردن کلمه  بسمله ارزش میدادند.

این صفت الهی یعنی بخشنده و مهربان بودن عالی ترین صفات بوده و خداوند تمامی آیات خود

را با آن شروع نموده.

رکوردهای ایران هر ساله به مهربانترین و بخشنده ترین انسان لوح زیبا و ارزشمندی را تقدیم میدارد

لذا از تمامی دوستداران ایران خواهشمندم نام مهربان ترین و نیکوکار ترین و بخشنده ترین فردی که

میشناسند اعلام تا بنوعی ارزشهای انسانی و اخلاقی درایران گسترش یابد

منتظر نام مهربانان و نیکو کاران ایران ازهر شهر و دیاری هستیم  .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:5  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

     عقل  سلیم

 

الهی:    به آنانکه  عقل  دادی ۰۰۰ چه  ندادی؟

و

           به آنانکه  عقل  ندادی ۰۰۰ چه  دادی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:24  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

این چه شوریست که در دور قمر می‏بینم


همه آفاق پر از فتنه و شر می‏بینم

هر کسی روز بهی می طلبد از ایام


علت آنست که هر روز بتر می‏بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است

 
قوت دانا همه از خون جگر می‏بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان


طوق "زرین" همه بر گردن "خر" می‏بینم

دختران را همه در جنگ و جدل با مادر


پسران را همه بدخواه پدر می‏بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد


هیچ شفقت نه پدر را به پسر می‏بینم

پند حافظ بشنو، خواجه برو نیکی کن

حاااااااااافییییییییییییییظ 
که من این پند به از گنج و گهر می‏بینم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 22:27  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

عدد   پی   بدون تردید یکی از مهمترین و اسرار آمیز ترین اعداد ریاضی است. محققین بسیاری در گوشه و کنار جهان از زمان باستان تا به امروز (و بویژه در سالهای اخیر پس از پیدایش کامپیوتر) میلیونها ساعت از وقت خود را صرف مطالعه این عدد اسرارآمیز کرده اند و هر چه بیشتر در باره اش تحقیق میکنند و بیشتر میفهمند، به پیچیدگی و اسرارامیز بودن آن بیشتر افزوده میشود. بیش از 200 بیلیون از ارقام بعد از ممیز آنرا کشف کرده اند اما هرگز انظباطی در ترتیب آنها مشاهده نشده است. چرا ریاضیات که سراسر انظباط است گاهی این چنین بی انظباط میشود که در بیش از 200 بیلیون رقم هم هیچ ترتیبی مشاهده نمیشود؟ تازگی ها محققینی که در باره عدد پی  تحقیق میکنند، به فکر افتاده اند که ممکن است بتوانند گروههایی از ارقام پی را پیدا کنند که به همان صورت گروهی و به شکلی منظم و با قاعده تکرار شوند. آنها این را "نظمی در بی نظمی" نامیده اند اما هنوز نتیجه قطعی حاصل نشده است. با اینهمه آیا این شگفت انگیز و اسرار آمیز نیست که در میان اینهمه بی نظمی ارقام پی، رقمهای 358 ام، 359 ام و 360 ام بعد از ممیز این رشته بی انتها بترتیب اعداد 3 و 6 و 0 هستند که عدد (360) را تشکیل میدهند که درجات موجود در دایره است؟! آیا این یک تصادف است یا یک راز؟  در زیر، عدد پی را تا 360  رقم بعداز ممیز در شش ردیف شصت تایی مشاهده میکنید. بخصوص به سه رقم آخر آن توجه فرمایید :  

 

 

 

حالا شما اگر آرک تانژانت یک، دو و سه را با هم جمع کنید همین عدد اسرار آمیز بسادگی پیدا میشود:

 

                                         

              

نه تنها این معادله به خودی خود زیباست بلکه برهان آن نیز بسیار زیباست خصوصن که به "برهان بی کلام"شهرت یافته است یعنی بوسیله یک "شکل" و در کمال ایجاز این فرمول ثابت میشود                                                                                                                                     

 

یکی از شاگردان من که هزار رقم بعد از ممیز عدد پی را فقط بخاطر تفنن و اینکه قدرت حافظه اش را نشان بدهداز حفظ کرده بود میگفت که برای از حفظ کردن آنها یک "ریتمی" را پیدا کرده است و وقتیکه 45 دقیقه وقت خواست تا در حضور عده ای منجمله روزنامه نگاران آن هزار رقم را روی تخته بنویسد، گروه گروه ارقام را مینوشت و بین این گروهها جاهایی را خالی میگذاشت و بعد بر میگشت و آن جاهای خالی را با ارقام دیگری پر میکرد تا هزار رقم کامل شد. قابل توجه است که بدانید رکورد حفظ کردن ارقام بعد از ممیز عدد پی متعلق به یک ژاپنی بنام Hiroyuki Goto  است که در سال 1995 توانست 42195 رقم را حفظ کند.

                                                                                                             

                                                             ***************          

 

       در حدود 2300 سال پیش، اقلیدس ثابت کرد که اعداد اول پایان ناپذیرند. برهان او تا به امروز یکی از زیبا ترین برهان های علم ریاضی و از شاهکار های ریاضیات استدلالی است که بواسطه سادگی و ایجاز، بسیار قابل تحسین است. البته برهان های دیگری هم هستند که در مقام خود زیبا و ستودنی میباشند ولی برهان اقلیدس چیز دیگری است. او چنین استدلال کرد: اعداد اول بی پایانند اما اگر کسی ادعا کند که پایانی بر اعداد اول وجود دارد، اجازه دهید آن "بزرگترین" عدد اول را   PL   بنامیم( مخفف The Last Prime )، پس سلسله اعداد اول از ابتدا تا انتها خاهد شد :

 

                                                                                         

     

حالا همه این اعداد را در هم ضرب کرده و به حاصلضرب آنها یکواحد اضافه میکنیم و نام این عدد جدید را Q میگذاریم :

                         

  Q عدد جالبی است. اگر آنرا بر هر یک از اعداد اول موجود (از  2  گرفته تا  PL ) تقسیم کنیم، باقیمانده هر تقسیم برابر یک خواهد شد. پس  Q  خود "اول" است و بدیهی است که از  PL  هم بزرگتر است( چون برابر است با حاصلضرب    PL در تمام اعداد اول موجود قبل از آن، به اضافه یک ). پس PL  بزرگترین عدد اول نیست و Q  از آن بزرگتر است. این روش استدلال ریاضی را در فارسی، برهان خلف ، در انگلیسی Proof by Contradiction و در لاتین Reductio ad Absurdum میگویند.

 

شگفتیهای ریاضیات چون سلسله اعداد بی پایانند. تردید دارم که در سایر رشته هایی که از نبوغ بشر سرچشمه گرفته و زاده شده اند، اینهمه رمز و راز و شگفتی پیدا شود که در ریاضیات هست. باید ریاضیات را مطاله کرد تا به این زیبایی ها و شگفتی ها پی برد.

 

"نسبت طلایی" که به حرف یونانی فای نشان داده میشود و امیدوارم در فرصت مناسبی بتوانم مقاله ای جداگانه در باره آن خدمتتان تقدیم کنم، یکی از شگفتیهای بزرگ اعداد است. فای از دوران باستان شناخته شده و در زمینه های هنر و معماری بسیار به کار برده شده است لیکن تحقیقاتی که اخیرا" روی آن شده نقش حیرت انگیز و باور نکردنی آنرا در طبیعت بیشتر آشکار ساخته است. نسبت طلایی یا عدد طلایی عددی است تقریبا" برابر  1.618  و تحقیقا" برابر

                                                                     

که ظاهرا" هیچ فرقی با اعداد گنگ دیگر ندارد جز آنکه مقدار عددیش متفاوت است. اما در حقیقت عددی است بسیار مخصوص و اسرار آمیز. این عدد چطور بوجود میاید؟

 

مربع ABCD  را در نظر بگیرید با طول ضلع یکواحد( شکل زیر ). نقطه ی O  وسط ضلع CB  است. به مرکز این نقطه و به شعاع  OA کمانی بکشید تا امتداد CB را در نقطه ی Q قطع کند. مربع مستطیلPQCD  یک  "مستطیل طلایی" است و نسبت طول به عرض آن برابر  1.618  میباشد.

                                          

 گفته شده است که چنین مستطیلی به چشم انسان زیباتر از سایر مستطیل ها است. بهمین دلیل از دوران باستان تا به امروز در معماری بسیار به کار رفته است و امروز هم وقتی میخواهند چیزی را مستطیل شکل بسازند که چشم نواز هم باشد آنرا به شکل مستطیل طلایی میسازند یعنی اگر طولش را بر عزضش تقسیم کنیم عددی نزدیک به  1.6  بدست میاید. به عنوان مثال کارتهای اعتباری، گواهینامه رانندگی و کارتهای تلفن همگی به مستطیل طلایی نزدیک اند. نسبت طلایی در ساختمان بسیاری از قسمتهای بدن انسان منجمله دست، صورت، ضربان قلب، اندازه  DNA و غیره، همچنین در ساختمان بدن گیاهان و جانوران مشاهده شده است. مثلا" نسبت طول ساعد انسان (از آرنج تا مچ دست) را بر طول کف دست برای تعداد زیادی از انسانها محاسبه کرده و معدل گرفته اند : عددی نزدیک به    1.6 بدست آمده است. (در مورد من این نسبت  27 cm  به  19 cm  است که برابر  1.42 میباشد)

 

                    

 و نیز وقتیکه مولکول DNA   را در یک مستطیل محاط کنید بطوریکه اضلاع مستطیل مماس بر آخرین اتمهای مولکول از چهار جهت باشند، مستطیل طلایی بدست خواهد آمد.

                                     

 حتی در انجیل نیز اشاره ای به نسبت طلایی شده است، بهمین دلیل این نسبت را از قدیم  "نسبت الهی" هم گفته اند و گروهی را عقیده بر این است که در خلقت جهان هستی و کاینات این نسبت نقش ویژه ای دارد.

 

رشته ی فیبوناچی که توسط کشیشی مسیحی به همین نام(Leonardo Fibonacci, 1170-1240 ) ساخته شد رشته ایست که هر ترم آن از جمع کردن دو ترم قبلی اش بوجود میاید. اگر این رشته را با صفر شروع کنیم، بیست ترم اول آن خواهد شد

 

0, 1, 1, 2, 3, 5, 8, 13, 21, 34, 55, 89, 144, 233, 377, 610, 987, 1597, 2584, 4181                        

 

اگر هر ترم این رشته را بر ترم قبلی اش تقسیم کنیم، نسبت طلایی بدست میاید و هر چه که دو ترم انتخاب شده بزرگتر باشند خارج قسمت آنها به مقدار تحقیقی نسبت طلایی نزدیکتر میشود. البته  اجباری نداریم رشته فوق را با صفر شروع کنیم، میتوانیم آنرا با هر عدد مثبت دلخواهی( بعنوان ترم یکم )شروع کنیم وآنرا با عدد قبلی اش جمع نماییم تا ترم دوم بدست آید و این ترم را نیز با ترم قبلی اش جمع کنیم تا ترم سوم حاصل شود و همینطور... این رشته البته دیگر رشته فیبوناچی نیست و ما میتوانیم مثلا" نام خودمان را روی آن بگذاریم! بعنوان مثال اگر ترم اول را  81  انتخاب کنیم، آنگاه خواهیم داشت :

 

81, 161, 242, 403, 645, 1048, …                                                                                           

 

در اینجا نیز اگر هر ترم را بر ترم قبلی اش تقسیم کنیم، خارج قسمت، "نسبت طلایی" خواهد شد و هر چه جلوتر برویم این نسبت دقیقتر میشود.

 

حالا یک عدد مثبت انتخاب کنید و آنرا وارد یک ماشین حساب نمایید. جذر آنرا بگیرید و به آن یکواحد اضافه کنید. باز جذر عدد حاصل را بگیرید و به آن یکواحد اضافه کنید و اینکار را چندین مرتبه تکرار نمایید. با کمال  تعجب خواهید دید که حاصل محاسبات پس از نوسانهای زیاد به نسبت طلایی نزدیک میشود و هر چه چرخه فوق را بیشتر تکرار کنید به مقدار تحقیقی آن نزدیکتر خواهید شد. اگر عدد انتخابی شما یک باشد، آنگاه نسبت طلایی برابر خواهد شد با :

 

                                                 

 

این مرتبه عدد مثبت دلخواه دیگری بگیرید، آنرا معکوس کنید و به آن یکواحد اضافه نمایید. حاصل را باز معکوس کنید و به آن یکواحد اضافه نمایید و اینکار را چندین مرتبه دیگر هم تکرار کنید. باز پس از نوسانهای زیاد، به نسبت طلایی میرسید. اگر این مرتبه نیز عدد انتخابی شما یک باشد، آنگاه نسبت طلایی برابر خواهد شد با :

 

                                                        

آنچه قابل ملاحظه است اینستکه محاسباتی که در سه چهار آزمایش فوق انجام گرفت، الگوریتمی کاملا" متفاوت با هم دارند :

 "جمع کردن با ترم قبلی" و "جذر گرفتن و اضافه نمودن یک" و "معکوس نمودن و اضافه کردن یک" ماهیتی کاملا" متفاوت دارند ولی با کمال تعجب حاصل همگی یک چیز است : نسبت طلایی.

 

آیا میتوان این پدیده ها را جز "زیبا و شگفت انگیز" چیز دیگری نامید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 18:5  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

«

 

1- پسر بچه ای می گوید من 7 سال سن دارم ولی پدر و مادرم فقط تا    

     کنون یکبار برای من مراسم سالگرد جشن تولد گرفته اند. اگر بدانیم    

     پدر و مادر او همه ی سالگردهای تولد را جشن گرفته اند، چطور چنین   

     حرفی از طرف پسر بچه مطرح می شود ؟

2- برای این که اعداد طبیعی 1 تا 100 را به ترتیب بنویسیم، چند بار عدد    

     5 تکرار خواهد شد؟

3- کدام مربع است که عدد مساحت و عدد محیط آن برابرند ؟ چرا ؟

4- کدام دایره است عدد مساحت و عدد محیط آن برابرند ؟

5-  کدام کره است عدد مساحت و عدد حجم آن برابرند ؟

6-   از   بیشتر است یا   از   ؟

7- کدام کره است عدد مساحت و عدد حجم آن برابرند ؟

8- اختلاف 1 % و 2 % چند درصد است ؟

9- کدام شکل از شکلهای زیر بیانگر دو خط موازی است ؟

 

 


10- آیا می توانید با یک خط، یک مثلث رسم کنید ؟

11- آیا می توانید یک مثلث، با یک خط رسم کنید ؟

12- در مسیر جاده ای به طول 28 کیلومتر می خواهیم هر 200 متر به 200                    

       متر یک تیر تلگراف نصب نماییم. احتیاج به چند تیر داریم ؟

13- در زمینی مستطیلی به ابعاد 14 و 18 کیلومتر می خواهیم به فاصله های

      80 متر، پایه نصب کنبم. چند پایه لازم داریم؟

14- یک طناب 12 متری را می خواهیم به قطعات سه متری تقسیم کنیم. چند    

      برش کافی است ؟

 

15-  زاویه ی بین عقربه های ساعت در ساعت  چند درجه است ؟

16- یک ساعت خراب در یک شبانه روز چند بار ساعت درست را نشان میدهد ؟

17- ساعت 30/3 در آینه چند دیده می شود ؟

18- کدام حرف از حرفهای انگلیسی را، اگر جلوی آینه بگذاریم تغییر نمی کنند؟Table 1

19- در توالی مقابل حرف بعدی چیست ؟                                                 

20- به جای علامت سؤال چه حرفی باید قرار گیرد ؟

 G     

 D

 A

 O

 K

 G

  ?

 T

 O

                                                                                                  

 

 

 

21- به چند حالت ( در کوتاهترین مسیر ) می توانیم از A به B برویم ؟

                                                                       A               

 

 

                                   B 

 

22-  مجموع سن آرام و مادرش 45 و اختلاف سن آنها 15 سال است. سن هر   کدام چند است ؟

23-  بیست سرباز، کانالی را در 14 روز حفر می کنند. شصت سرباز همان

        کانال را در چند روز حفر می کنند ؟

24- دو نقاش یک آپارتمان 70 متری را در 5 روز رنگ می زنند. چند نقاش 8

       آپارتمان 70 متری را در دو روز رنگ می زنند ؟

25- یک سکه را صدبار بالا می اندازیم. احتمال اینکه روی سکه بیاید چند است ؟

26- احسان 5 پیراهن و 3 شلوار و 2 جفت کفش دارد. محاسبه کنید احسان به

      چند حالت می تواند تیپ بزند ؟

27- جمله ی زیر را بخوانید :       « منمشتعلعشقعلیمچهکنم »

 

28-  نسبت مربع به ریاضیات مثل غزل است به :

                                                   ادبیات ، غزلیات ، کتاب شعر ، رباعیات

29- برای شماره گذاری صفحات یک کتاب 200 صفحه ای چند رقم بکار رفته                  

       است ؟

30- « یک تخم مرغ خام و یک تخم مرغ آب پز شده » کدام یک با یک نیرو               

        بیشتر می چرخد ؟

31- با حروف کلمه ی « قلب سلیم » چند کلمه ی 4 حرفی ( بدون تکرار حروف )    می توان نوشت که به معنی توجه نداشته باشیم؟

32- یک کبوتر از دسته کبوترها به کلاغی در آسمان گفت :

«  ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما، گر تو هم با ما شوی، جملگی صد

    می شویم » تعداد کبوترها چندتا است ؟

33- اتومبیلی فاصله ی بین دو شهر را یکبار در 1 ساعت و 45 دقیقه و بار دیگر در 

        75/1 ساعت پیموده است. در کدام نوبت زودتر به مقصد رسیده است ؟ چرا ؟

34- جمله مقابل را درست بخوانید : اهواز اهواز و شیراز شیراز آوردند.

35- اعداد 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 را طوری در خانه های زیر بنویسید

   که حاصل جمع همه ی سطرها و ستون ها و قطرهای مربع بزرگ مساوی 15 بشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

36- سریع و بدون اتلاف وقت بگوییدکه : بچه ی سیاه پوستی که در آفریقای

جنوبی به دنیا می آید دندانهایش سفید هستند یا سیاه ؟

 

 

 

37- جمله ی زیر ر ا بخوانید و معنی کنید:  

                                                         زنی زنی زنی زنی خوشش آمد.

38- هم در فرودگاه هست و هم در داروخانه ؟

39- با کشیدن یک خط راست قطعه زمینی مثلثی شکل را طوری تقسیم کنید که                  

       مساحت دو قطعه به وجود آمده مساوی باشد.

 

 


40- با یک خط راست مساحت هر دو مستطیل را نصف کنید.

 

41- با 10 متر طناب، چه شکلی را روی زمین بسازیم که مساحت بیشتری

      داشته باشد ؟

42- در دنیا تعداد مادرها زیاد است یا مادربزرگها ؟

43- مقوایی به شکل مثلث ناشناخته و نامنظم داریم. این مثلث را از چه نقطه ای

       با نخ آویزان کنیم که بیشترین  تعادل را  داشته باشد و سه رأس آن در یک

       سطح قرار بگیرند.

 

 


44- 5 گربه در 5 ساعت 5 موش را شکار می کنند. چند گربه در 100 ساعت  100

       موش شکار می کنند ؟

45- شخصی میگوید :« من دروغگو هستم»  به نظر شما او راستگوست یا دروغگو

46- ده نفر به دنبال هم در حرکت هستند. به طوری که از هر کدام بپرسید

       می گوید یک نفر جلوی من و یک نفر پشت سر من در حرکت است. چطور

       چنین چیزی ممکن است ؟

47- کوچکترین عددی را پیدا کنید که بر 1 و 2 و 3و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9و 10

        بخش پذیر باشد.

 

 

48- اگر به علی عدد صفر و به حسن عدد یک و به صادق عدد دو را بدهیم، به

       حسین چه عددی را باید بدهیم ؟

 49- در گودالی به عمق 10 متر و  طول و عرض 5 و 6 متر چند متر مکعب خاک

       وجود دارد ؟

 

50- مسئولین هواپیمایی گفته اند : مسافران حق دارند حداکثر کالاهایی به طول

       و عرض و ارتفاع 1 متر را وارد هواپیما کنند.چگونه یک میله ی عتیقه ی

       5/1 متری را وارد هواپیما کنیم ؟

51- با چهار خط راست و بدون این که خودکار را بردارید، از روی همه ی نقاط

      زیر عبور کنید.                                                        •        •        •

                                                                                     •        •        •                                                     

                                                                                     •        •        •

52- کیک تولد  ,  سالروز تأسیس آموزشگاه  سلیم به شکل استوانه و با ارتفاع

کیک تولد سلیم

   15 سانتی متر است. فقط با 3 برش مستقیم این کیک را

    به 8 قسمت مساوی تقسیم کنید.

 

 

53- شیر A استخری را در2ساعت و شیر B همان استخر را در3 ساعت پر می کند.

        اگر هر دو شیر را همزمان باز کنیم، این استخر در چند ساعت پر می شود ؟

54- سال گذشته سن من 5 برابر سن برادرم بود ولی امسال من 3 برابر سن او را

       دارم. سن من و برادرم چند است ؟

55- در یک تلویزیون 21 اینچ که صفحه ی مستطیلی شکل دارد، کجای آن

       21 اینچ است ؟

56- حاصلضرب همه عددهای کوچکتر از میلیارد و بزرگتر از 3000- چند می شود ؟

57- حاصل جمع همه ی عددهای صحیح از 1000- تا 1000 چند می شود ؟

58- چگونه می توانید با داشتن دو پیمانه ی 3 و 5 لیتری، از یک رودخانه 4 لیتر

        آب بردارید ؟

 

 

 

59- علی از تهران و فریدون از کرج، به طور همزمان و با سرعتهای  100 و 200

       به طرف هم شروع به حرکت کردند. در لحظه ای که فریدون  و علی به هم

      می رسند، کدام یک به تهران نزدیکترند ؟

60- حسنی دیکته نوشت، همه را غلط نوشت. ولی 20 شد !! چگونه ممکن است ؟

61- به کمک چهار عمل اصلی ( + ، – ، × ، ÷ ) و هشت تا 8 به عدد 1000 برسید.

 

62- فرض کنیم که شما راننده ی اتوبوسی هستید که در ایستگاه اول 10 نفر،

      ایستگاه دوم 8 نفر و در ایستگاه سوم 12 نفر را پیاده می کند.

      سن راننده ی اتوبوس چقدر است؟

63- با گذاشتن علامت + در بین ارقام 1و2و3و4و5و6و7و8و9 به حاصل

       جمع 99 برسید. ( علامت جمع را در کجاها قرار دهیم ؟)

64-  چگونه ممکن است تساوی مقابل برقرار باشد ؟      دوازده = 8

65- از 1 تا 1000 چند عدد داریم که بر 8 بخش پذیرند.

66- 9 چوب کبریت را طوری کنار هم  بگذارید که عدد 10 را نشان دهند.

67- جمله ی زیر را که با لهجه ی محلی نوشته شده ترجمه کنید :

 

        ارنخی مخی ، گونخی مخوم                           ارنخی نخی ، گونخی نخوم

68- شکل های زیر را بدون برداشتن خودکار از صفحه ی کاغذ بکشید.

 

 


                                                                  • 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 18:0  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 
 

 
تو کز محنت ديگران بی غمی ...

معلم چو ناگه بيامد کلاس
چو شهر فرو ريخته شد کلاس

سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسيده خاموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بربسته بود

سکوت کلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز بخوان
که تا ما ببینم سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود
بجز آنچه دیروز در اینجا شنفت


زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر دگر ... وای یادش نبود

 

ببين احمدك هم گرفتار شد
جهان پیش چشمش بسي  تار شد
.....................
چرا احمدک کودن بیشعور
نخواندی چنین درس آسان بگوی


معلم چنين گفت با لحن گران
مگر چیست، فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموز،گار

نمی داند آیا در این میان
چه فرق است بین دار و ندار ؟

به ایشان به جز مهر و خوبی، خوشی
نیازید هرگز کسی هیچ دست

 

ولي مادر من كه زودي برفت

غمش تا هميشه به جان نشست

كه من مي کنم پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است

معلم چو کوهی ز جا کنده شد
و زآن موج وخشم و پر از کینه شد

به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه كه دستت پر از پینه است

رود یک نفر سوی ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد

به چشمان احمد کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :

بیبنم  کمی صبر کن
تحمل خدا را تحمل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:33  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 
 
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال تو چه داني كه در اين پرده چه ها مي بينم
پس حكيمان گفته اند اين لحنها از دوار چرخ بگرفتيم ما
بانگ گردشي هاي چرخ است اين كه خلق مي سرايندش به و به حلق 
مؤمنان
گويند كاتاد بهشت نغز گردانيد هر آواز زشت
ما همه اجزاي آدم بوده ايم در
 
بهشت آن لحنها بشنوده ايم 
گرچه بر ما ريخت آب و گل شكي يادمان آمد از آنها
 
چيزكي پس غزاي عاشقان آمد سماع كه درد باشد خيال اجتماع آتش عشق ا
 
ز نواها گشت تيز آن چنان كه آتشي آن جوزريز دمدمه ي اين ناي از دقهاي ا
 
وست هاي و هوي روح از هيهاي اوست ما چو ناييم و نوا در ما ز تست ما چو
 
كوهيم و صدا در ما ز تست گل در بهاران از آن رخ گلگون نمونه ايست چون ا
 
شك من كه از دل پرخون نمونه ايست اي قلم تيزكن زبان بيان بهر محمد خواي
 
هر دو جهان آن خوايي كه آفريده قلم زان قلم حرف صنع كرده رقم ورد خود
 
كن قناعت و طاعت بي طهارت مباش يك ساعت حيله و مكر را شعار مكن صفت
 
ناخوش اختيار مكن هركه از مكر و حيله و تلبيس پاك گرديد ، گشت پاك نويس 
 
داند آن كس كه آشناي دلست كه صفاي خط از صفاي دلست خط نوشتن شعار
 
پاكان است هرزه گشتن شعار نادان است چون كه خط روي در ترقي كرد نشين
 
گوشه اي و هرزه مگرد مختصر نسخه اي به دست آور به خط خوب دار پيش
 
نظر پس از آن مي نويسي سطري چند خودپسندي به خويشتن مپسند هم
 
نشين اهل معني باش تا هم عطا يابي و هم باشي فنا جان بي معني در اين تن بي
 
خلاف هست همچون تيغ چو بين در غلاف  عشق آمد و شد چو خونم اندر
 
رگ و پوست تا كرد مرا تهي و پر كرد ز دوست اجزاي وجودم همگي دوست گرفت
 
نامي ست ز من بر من و باقي همه اوست حاصل عشق را به اشك گرم و آه سرد
 
و روي زرد و سوز دل ديدم خزان عمر به زردي رساند رنگ رخم ببار بر سرم ا
 
ي ابر نوبهاري اشك جز تو اي عشق كه از هر دو زبان باخبري كسي آگاه نباشد
 
به زبان من و دل وفا نديده ام از هيچكس؛ چرا نروم؟ شاهين آسمان وفايم
 
ولي چه سود دانم كه روي بام تو بيجا نشسته ام نامراديهايمان همان بس كه بر
 
مراد خلق دائم زندگي كرديم. براي گفتن با دوست شكوه ها بدلم بود ولي دريغ
 
كه در روزگار، دوست نديدم ساده دل من،كه قسمتهاي تو باور كردم ! در و
 
ديوار به حال دال من زار گريست هر كجا ناله ي ناكامي خود سر كردم شَرمُم
 
كُشد، كه بي تو نفس مي كشم هنوز ! كنون كه ما همه بازيچگان تقديريم بيا به
 
نيك و بد روزگار خنده زنيم تا تواني به جهان خدمت محتاجان كن به دمي يا
 
دِرُمي يا قَلَمي يا قدمي اي دريغ ، امروز چون ديروز نيست! آدم زيرك دوبار ا
 
ز يك سوراخ گزيده نمي شود. باور نداشتم كه چنين واگذاريم. گرچه
 
درويشم به گنج منعمان حاجت ندارم . اشكم ولي بپاي عزيزان چكيدام . 
 
موي سپيد را فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريده ام من كه ملول
 
گشتمي از نفس فرشتگان قال و مقال عالمي مي كشم از براي تو بي جرعه ي
 
مي كسي بجايي نرسد تا خون نشود دلي به كامي نرسد از گلشن حكمت و گلستان
 
وفاش هر بو كه دمد به هر مشامي نرسد زمين را گر شوي صاحب،طمع بر آ
 
سمان داري دم مردن نمي داني ؟ نه اين داري نه آن داري آدم وقتي فقير ميشه،
 
خوبيهايش هم حقير ميشه . دست زن بر دامن مولي علي شاه نجف منتي گر
 
مي كشي از مرد مي بايد كشيد عيب از ديده ي ما بود كه بد مي ديديم ورنه او
 
هر چه پسنديد به ما زيبا بود خواست رسوا نكند بنده ي خود را ورنه مْشت ما
 
پيش وي از لحظه اول وا بود من آن ليلي كه مجنون را بگرياند نمي خواهم كه
 
شب با ديگران گيسو بِجْنباند نمي خواهم عشقها افسانه شد ويران شوي اي
 
 
زندگي خون من پيمانه شد ويران شوي اي زندگي هر كه را همدم گزيدم تا كه
 
دُردُم بِشنوُد از غمم بيگانه شد ويران شوي اي زندگي در ديار آرزو با هم مكاني
 
داشتيم آن مكان ويرانه شد ويران شوي اي زندگي عشق اگر روز ازل در دل
 
ديوانه نبود تا ابد زير فلك ناله ي مستانه نبود چون مرا گردد ميسر روز عفو و ا
 
نتقام دوست ميدارم كه از دشمن خطا پوشي كنم دلم از اين خرابيها بود خوش
 
چونكه ميدانم خرابي چونكه از حد بگذرد آباد مي گردد ز شوخي بپرهيز اي با
 
خرد كه شوخي تو را آبرو مي برد خنده ي خورشيد را هر صبح داني چيست راز
 
گويد از عمرت گذشت اي بيخبر روزي دگر اگر شراب خوري جرعه اي فشان
 
بر خاك از آن گناه كه نَفعي رسد به غير چه باك مرد آن است كه گيرد اندر گوش
 
ور نوشته باشد پند بر ديوار ناز نينا به ما ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با
 
جوانان ناز كن با ما چرا ؟ خدا همه چيز را يكباره نمي دهد و همه چيز را هم
 
يكباره نمي گيرد. بنازم سر چرخ فيروز را پريروز و ديروز و امروز را 
 
پيوستگي براي زنجير يك قانون است . بعد از مرگ كلي وقت داريم كه
 
بخوابيم، پس كمتر بخوابيم . مُرد سيرت را به صورت كار نيست جامه گر صد
 
وصله دارد عار نيست صد هزاران طفل سر ببريده شد تا كليم‌ا... سالم ديده شد 
 
افسرده دل افسرده كند انجمني را . رشته اي بر گردنت افكنده دوست مي كشد
 
هر جا كه خاطرخواه اوست همت بلند دار كه مردان روزگار با همت بلند به
 
جايي رسيده اند آنقدر گرم است بازار مكافات عُمُل ديده گر بينا بود هر روز،
 
روز محشر است آب دريا را اگر نتوان كشيد پس به قدر تشنگي بايد چشيد 
 
عشق چون شود كهنه ،معتبر شود عاشق دوست چون قديمي شد، حْرمُتَت نگه دارد 
 
ترسم كه بريزم به رهت اشك و شوم كور روزي تو بيايي و نگاهت نَتَوانم من
 
نمي گويم سُمُندر باش يا پروانه باش گر به فكر سوختن افتاده اي مردانه باش گر
 
شبي در خانه ي جانانه مهمانت كنند گول نعمت را مخور، مشغول صاحبخانه باش 
 
ماهي از سر بگندد ني ز دم فتنه از عمامه خيزد ني ز خم سختي كشي ز دهر چو
 
سختي دهي به خلق در كيفر فلك، غلط و اشتباه نيست ديشب كه من و او مي
 
گلگون زده بوديم بر لشكر اندوه شبيخون زده بوديم حد مي خورد آن كس كه خورد
 
باده، ولي ما رستيم ز حد چون ز حد افزون زده بوديم كساني كه از عشق دم مي
 
زنند چرا بين ما را به هم مي زنند چي ميشه اگر دوباره، هموني كه بودي
 
باشي . آزياشا ، انسان ياشا. اي بي خبر از سوخته و سوختني عشق آمُدُني
 
بْود نه آموختني هر آنكس كه در كيسه اش زَر بود كلامش متين است اگر خَر
 
بود. بيگمان دست در آغوش نِگارُش ببرند هر كه يك بوسه سِتاند ز لب يار
 
كسي. ز بودن چاره اي نيست چو من آواره اي نيست براي كودك عشق چرا
 
گهواره اي نيست ؟ از عبادت ني توان الله شد مي توان موسي كليم الله شد ز
 
ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند كه سعدي ز دوست خرسند است . 
 
زن را از مادرش و اسب را از يالش مي شناسند. مْرديم دور از روي تو ، در
 
خانه ماني تا به كي ؟سنگي بزن ، تيغي بكش، چيزي بگو، كاري بكن سر بِيت
 
قصيده جواني عشق است سر دفتر عالَم معاني عشق است اي آنكه خبر نداري از
 
عالم عشق اين نكته بدان كه زندگاني عشق است برده دل من ، من از تو آن
 
ميخواهم وز گمشده ي خويش نشان ميخواهم سر مصرع هر بيت اگر برداري هر آ
 
نچه كه شد من از تو آن ميخواهم زندگي قصه ي تلخي است كه از آغازش بسكه آ
 
زرده شدم، چشم به پايان دارم گر قناعت پيشه هستي 4 زن عقدي بس است ور
 
طمع كاري به صيغه هر چه بتواني بگير دل به بازار من آورده و بفروخته اي
 
دل بفروخته مفروش به بازار كسي بچشم زنده دلان خوشتر است خلوت گور ز
 
خانه اي كه در آن ميهمان نمي باشد گنه کرد در بلخ آهنگري به شوشتر زدند
 
گردن مسگری ! نااميدانه زَدُم تكيه به ديوار ز حسرت رنج حرمان نكشيدي كه
 
بداني چه كشيدم ؟ به بهارم نرسيدي به خزانم بنگر كه به مريم اثر از برف
 
زمستان من است دامن كشان ز ديده ي ما ميروي به ناز اما به دوستي قسم از
 
دل نميروي با سرگراني از بر من مي روي ولي دانم ز حال غمزده غافل نميروي 
 
بود سوزي در آهنگم خدايا تو مي داني كه دلتنگم خدايا دگر تاب پريشاني ندارم نه ا
 
ز آهن نه از سنگم خدايا مرا عشق حسين ديوانه كرده به دور شمع خود پروانه
 
كرده تاك را سيراب كن اي ابر نسيان در بهار قطره تا مِي مي تواند شد، چرا
 
گوهر شود ترا حق مي دهم اي غم، كه دست از من نمي داري كه با كمتر كسي ا
 
ينسان دل غم پروري داري گرچه ديدم در رهت دام بلا واي بر من گر نمي ديدم
 
تُرا تو را چو غنچه بود خنده در دهان بي من مرا چو لاله بود داغ بر جگر بي تو 
 
دنيا را نگهداريد مي خواهم پياده شوم . مرحم زخم درونم جز شكر خند تو
 
نيست دُردُم از اين بيشتر بادا كه دُرمانم تويي خوابم شِكست و مُردم چشمم
 
بخون نشست تا فتنه ي خيال تو برخاست در دلم كاش بودم چون كتاب اُفتاده در
 
كُنجي قريب تا نَگردد روبرو جز مُردم دانا مرا كنون گوش كن، كه آب از كمر
 
درگذشت نه وقتي كه سيلابت از سرگذشت گاه به سخن گفتن از دردها نيازي
 
نيست . دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشان حالي و درماندگي يا
 
رب مپسند كه لوطيان خوار شوند. جور استاد به از مهر پدر. گيرم پدر تو
 
بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟! ز هوشياران عالم هر كه را ديدم غمي
 
دارد دلا ديوانه شو ديوانگي هم عالمي دارد اين قافله عمر عجب مي گذرد درياب
 
دُمي كه با طَرُب مي گذرد چنان شادم كه از شادي به حال ديشبم گريم. الهي
 
در شب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان مگردان بي تو در خلوت تنهايي ماه
 
گل نيلوفر من رشد نكرد مادر: دستهايت همه لبريز صفاست خنده هايت همه
 
بيرنگ و رياست از كجا آمده اي و به كجا مي روي ؟ اگر نالان و تنهايم مرا
 
زين درد پُروا نيست كه يك دنيا محبت درتو پيدا مي كنم هر شب بعدها مي
 
خواهم، به ملاقات صداقت بروم، عمر كوتاهُم اگر بگذارد. اسرار خود به
 
ديگران مگو و اسرار ديگران نگهدار. در خُردي و جواني، جهل و غرور و
 
مُستي پيري رسيد و سستي ،پس كي خداپرستي ؟ دلم يك صَخره مي جويد كه
 
يِكدم لنگر اندازد. ورودت بر هزاران عاشق چشم انتظارت زندگي بخشيد. 
 
كلوخ انداز را پاداش سنگ است جوابست اي بردار اين، نه جنگ است حيف از
 
كسي كه رنج كشد پاي ناكسي حيف از طلا كه خرج مطلا كُند كسي نصيبم گشته
 
چندان تلخ كامي بعد هر كامي كه ممنونم ز گردون گر به كام من نمي گردد سر
 
را به زمين چو مينَهي بُهر نماز آن را به زمين بنه، كه در سر داري گفته اند از پيش پيران جهان در نگيرد صحبت پير و جوان پشه از فيل كم زيد بسيار آنكه
 
كوته بود بقاء ، خونخوار گر كشد خصم به زور از كف من دامن دوست چه كند
 
با كشش دل كه ميان من و اوست گويند نقش نگين انوشيروان اين بود. 1- راه
 
بسيار تاريك است مرا چه بينش؟ 2- عمر دوباره نيست مرا چه خواهش ؟ 3- و
 
مرگ در قفاست مرا چه آرامش؟ آدم و حوا چون به دنيا آمدند،40 صباح از
 
بوي گند دنيا بيهوش بودند . اگر را با مگر چون جفت كردند از ايشان بچه اي
 
شد كاشكي نام آنچه شيران را كُند روبُه مزاج احتياج است احتياج است احتياج 
 
عمر خواهي كه شود طولاني بِكُن امساك ز شهوتراني هر مائده اي كه دست
 
پخت فلك است يا بي نمك است يا سراسر نمك است! هركس را سرمايه است؛ و
 
سرمايه دلال دروغ است. نيامده ايم كه بخوريم تا بمانيم . علي(ع) در سحر
 
شب 20 رمضان رو به خورشيد گفت : اولين بار است كه پيش از علي برخاسته و ا
 
و را در بستر مي بيني . محبت انسان را به سوي مشابهت سوق مي دهد.
 
(تقليد) حسيني كه پناه كائنات است ندارد جز خدا پشت و پناهي (عاشورا) 
 
عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن . زندگي شستن يك بشقاب است ،
 
زندگي گل به توان ابديت. شب رفت ، پروانه سوخت و شمع مْرد بيچاره كسي
 
كه هيچ از اين روز نبرد زندگي به دو نيم است: نيمه اول در انتظار نيمه ي دوم
 
و نيمه ي دوم در حسرت نيمه ي اول. كوي جانان را كه صد كوه و بيابان در
 
 
 
رهست رفتم از راه دل و ديدم كه ره يك گام بود. • خدايا: جز حضرت تو ندارد اين
 
بيكس ، كس . كي روا باشد كه گردد عاشق غمخوار خوار در ره عشق تو ا
 
ندركوچه و بازار زار دل به اين دنيا مبندكاين خاكدام هيچ است هيچ پاي بر سر
 
نه جهان هيچ است هيچ دنيا سن كيه طاليلسان ؟ در سيني كيمدن آليبسان ؟ نچه
 
مين يول بوشا ليبسان نچه من يول دولان دنيا ؟ در خوابگه جهان من شيدايي
 
چشمي بگشودم از پي بينايي ديدم كه در آن نبود بيدار كسي من نيز بخواب رفتم از
 
تنهايي ديگ به ديگ ميگه روت سياه . نه مرد است آنكه دنيا دوست دارد ا
 
گر دارد براي دوست دارد آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب، ا
 
بدالدهر بماند اي كاش كه معشوق ز عاشق طلب جان مي كرد تا كه هر بي سرو
 
پايي نشود يار كسي جان چه باشد كه خداي قدم دوست كنم اين متاعي است كه
 
هر بي سرو پايي دارد ربودي دفتر دل را و افسوس كه سطري هم از اين دفتر
 
نخواندي! برگوش اُلاغان تو مُخوان سوره ي ياسين حيوان زبان بسته كه آدم
 
شدني نيست! بيتا تا قصه غم را و شب را اگر خوابت نمي آيد بگويم. اول به
 
هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا نفس سركش كم كم به
 
كُشتن برادر فرمان مي دهد . عادت كنيد كه به چيزي عادت نكنيد. هر كه تو
 
بيني نه همه آدمند اكثرشان گاو و خر بي دْمند خرم آنروز كزين منزل ويران
 
برويم. حرمت همسايه به همسايه مانند حرمت مادر است . دنيا قالمياجاق
 
هچ بيرانسانا. نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز
 
صد مدرس شد آدم مؤمن تا پايش برگردد(بپيچد) مي فهمد از كجا و چرا اين
 
گونه شد. در زمستان جدايي روز و شب گويم به خويش ياد ايامي كه با هم
 
نوبهاري داشتيم متاع كفر و دين بي مشتري نيست گروهي اين، گروهي آن
 
پسندند دلم اين كودك بيمار، پرستار ندارد . اي كه از كوچه ي تنهايي ما مي
 
گذري گوش كن ناله ما از سر ديوار گذشت مال مردم مي خوري و چون مالت
 
خورند گويي كه مسلماني نيست؟ كودكان عروسك را، جوانان عروس را و
 
بزرگان مولا را دوست دارند . شعاع مرا در عذاب ضرب كنيد ، تا مساحت درد
 
مرا حساب كنيد. لبخند فقرا از گوشه لبها تجاوز نمي كند. ياقماسادا، گُرولر 
 
من ندانم چه ندا داده به صحرا مجنون كه صداي جُرُس قافله ليلا ليلاست! گر به
 
دولت برسي مست نگردي مردي باده پر خوردن و هوشيار نشستن سهل است 
 
تواضع ز گردن فرازان نكوست گدا گر تواضع كند كار اوست گاهي به ادا، گاهي
 
به اصول گاهي به خدا، گاهي به رسول از مكافات عمل غافل مشو گندم از گندم
 
 
برويد جو ز جو صدبار بدي كردي و ديدي ثمرش را نيكي چه بدي داشت كه
 
يكبار نكردي؟ در زندگي سخت كار كن ولي زندگي را سخت نگير. در ديده
 
عيان تو بودي و من غافل در سينه نمان تو بودي و من غافل از جمله جهان تو را
 
عيان مي‌جستم خود جمله جهان تو بودي و من غافل خواست تا جلوه دهد
 
صورت خود را معشوق خيمه بر معركه‌ي آب و گل آدم زد (خواجه) اي روي تو
 
ماه عالم آرايِ همه وصل تو شب و روز تمناي همه گربادگران به از مني، واي به
 
من گر با همه كس همچو مني واي همه (شيخ سيعد ابولخير) *آسمان شو، ابر
 
شو، باران ببار آب اندر ناودان نايد به كار *هر كجا دل رو كند آخر بيابد سوي او
 
قبله دلها كجا باشد به غير از كوي او راز بگشا، پرده بردار از رخ زيبايي
 
خويش كز غم ديدار رويت ديده چون جيحون شود. آشنايان ره عشق در اين بحر
 
عميق غرقه گشتند، بگشتند به آب آلوده همچو چنگم سر تسيلم و ارادت در پيش
 
تو به هر ضرب كه خواهي بزن و بنوازم جهان بر آب نهادست و زندگي بر باد
 
غلام همت آنم كه دل بر آن ننهاد وجود عاريتي خانه ايست بر ره سيل چراغ عمر
 
نهادست بر دريچه باد يارب ز كرم دري به رويم بگشا راهي كه در او نجات
 
باشد بنما مستغني ام از هر دو جهان كن به كَرم جز ياد تو هر چه هست، بُر از دل
 
ما اي دوست قبولم كن و جانم بستان مستم كن و از هر دو جهانم بستان با هر
 
چه دلم قرار گيرد، بي تو آتش به من اندر زن و آنم بستان يار در آغوش دل
 
مي‌جوشد و دورم هنوز در تجلّي ساقي بزم است و مخمورم هنوز باده‌ي پيمانه زير
 
لاله از جام من است كوچه گرد ريشه‌ي تا كي است انگور هنوز گردآوری و
 
 
تنظیم : فریدون رحیمی کلیان
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:31  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 
 
 

الف) مقدمه:

عدد هفت عددی است که شاید مثل همه ی عدد های دیگر در نظر ما عادی جلوه کند اما نگرش ما وقتی متبلور می شود که خواص عدد هفت را بدانیم و ببینیم چه «هفت» هایی در زندگی ما وجود دارند و ما در گیر و دار زندگی ماشینی و با بی تفاوتی از کنار آن ها رد می شویم مثلا شاید جالب باشد که بدانیم، رنگین کمان دارای هفت رنگ است .عجایب جهان، هفت تا هستند.(که به عجایب هفت گانه معروفند ) یا در یونان باستان، اسطوره ای با نام هفت خدای، در ذهن مردم نقش بسته است، ویا شهر عشق، که دراشعار عطار آمده است، هفت شهر می باشد، سوره ی مبارکه حمد، که اوّلین سوره ی قرآن کریم است، هفت آیه دارد. آسمان دارای هفت طبقه است. بهشت وجهنم هر کدام دارای هفت طبقه و درجه هستند و طواف خانه خدا هفت دور است، موسیقی ایران و یونان هفت دستگاه داد، هفت نوع ساز بادی وجود دارد و علاوه بر این هفت نت موسیقی وجود دارد(دو، ر، می، فا، سل، لا، سی) و…

ب) تاریخچه:

در سال ۱۸۸۹ میلادی کتابی ار یک جهان گرد منتشر شد که، از جمله روش شمردن را در میان قبیله ای از تورس شرح داده است. اینها برای شمردن تنها از دو واژه استفاده می کردند: یک و دو. برای عدد سه می گفتند «دو و یک » برای چهار «دو و دو»، برای پنج «دو و دو یک » و برای شش «دو و دو و دو» ولی برای عددهای بزرگ تر از ۶، هر قدر بود، می گفتند «خیلی ». گرچه این آگاهی مربوط به پایان سده ی نوزدهم است ولی می تواند گواهی بر شیوه ی شمردن در آغاز شکل گیری مفهوم عدد در میان انسان های نخستین باشد. بعد ها که برای عددهای بزرگتر هم نامی در نظر گرفتند به احتمالی برای عدد «هفت» از همان واژه ی قبلی «خیلی» یا «بسیار» استفاده کردند. عدد هفت که سده های متوالی برای آنها نا شناخته بود، اندک اندک به صورت عددی مقدس در آمد. وقتی که مصری ها، بابلی ها و دیگر امت ها توانستند پنج سیاره ی نزدیک تر به خورشید را بشناسند، با اضافه کردن ماه و خورشید، به عدد هفت رسیدند و این بر تقدس عدد ۷ افزود وقتی در قصه های کهن تر، که تا زمان ما هم ادامه پیدا کرده است، صحبت از شهری می شود که هفت برج و هفت بارو داشت، به معنای آن است که این شهر برج و باروهای بسیار داشت. هفت آسمان و هفت دریا و هفت کشور، به معنای آسمان ها و کشور ها و دریاهای بزرگ است نه هفت آسمان و هفت دریا (نه کم و نه زیاد ). هنوز در زبان فارسی اندرز می دهند « هفت بار گز کن یک بار پارچه کن ». این جمله به معنای آن نیست که برای دقت کار و کم کردن اشتباه در اندازه گیری یا هر کار دیگری باید درست ۷ بار آزمایش کرد، نه شش یا هشت بار. در اینجا هم هفت به معنی «بسیار» است. عدد۱۳ هم چنین سرنوشتی دارد….

ب) هفت و…

نزد بسیاری از اقوام عهد باستان «هفت» عدد ویژه ای بود. در فلسفه و نجوم مصریان و بابلی ها، عدد هفت به عنوان مجموع هر دو زندگی، سه و چهار، جایگاه ویژه ای داشت.(پدر و مادر و فرزند؛ یعنی سه انسان، پایه و اساس زندگی هستند و عدد چهار مجموع چهار جهت آسمان و باد است.)
ایرانیان قدیم در آیین زرتشت، اهورامزدا را مظهر پاکی میدانستند و برای او هفت صفت را بر می شمردند و در مقابل او اهریمن را پدید آورنده ی پلیدیها می دانستند و می گفتند در پیرامون اهورامزدا فرشتگانی هستند که مظاهر صفات حسنه هستند و برای احترام به آن ها که اول هرکدامشان سین بود هنگام سال تحویل سفره می گستراندند و هفت قسم خوراکی که نام هریک با سین شروع می شود: سیر، سرکه، سیب، سماق، سمنو، سنجد، سکه، و سبزی را سر سفره می گذاردند که به سفره ی هفت سین معروف بود.
برای فیلسوف و ریاضیدان یونانی«فیثاغورث» نیز عدد هفت، مفهموم ویژه ی خود را داشت که از مجموع دو عدد سه و چهار تشکیل می شود: مثلث و مربع نزد ریاضیدانان عهد باستان اشکال هندسی کامل محسوب می شدند، از این رو عدد هفت به عنوان مجموع سه و چهار برای آن ها عدد مقدسی بود. علاوه بر این در یونان هر هفت سیاره را خدایی میدانستند : سلن، هیلیوس،آرس،هرمس، زئوس، آفرودیت و کرونوس.
یهودیان قدیم نیز برای عدد هفت معنای ویژه ای قایل بودند. در کتاب اول عهد عتیق (تورات) آمده است که خداوند جهان را در شش روز خلق کرد، در روز هفتم خالق به استراحت پرداخت. موسی در ده فرمان خود از پیروانش می خواهد که این روز آرامش را مقدس بدارند(روز شنبه و روز تعطیل یهودیان). علاوه بر این در آن کتاب مقدس هفت با عنوان عدد تام و کامل نیز استعمال شده است. از آن زمان عدد هفت نزد یهودیان و بعد ها نیز نزد مسیحیان که عهد عتیق را قبول کردند، به عنوان عددی مقدس محسوب می شد.
به این ترتیب بود که از دوران باستان هفتگانه های بیشماری تشکیل شدند: یونانیان باستان همه ساله هفت تن از بهترین هنرپیشگان نقش های سنگین و غمناک و نقش های طنز و کمدی را انتخاب میکردند. آن ها مانند رومی های باستان به هفت هنر احترام میگذاشتند. روم بر روی هفت تپه بنا شده بود. در تعلیمات کلیسای کاتولیک هفت گناه کبیره(غرور، آزمندی، بی عفتی، حسد، افراط، خشم و کاهلی) و هفت پیمان مقدس(غسل تعمید، تسلیم و تصدیق، تقدیس و بلوغ، ازدواج، استغفار و توبه، غسل قبل از مرگ با روغن مقدس، در آمدن به لباس روحانیون مسیحی) وجود دارد. برای پیروان محمد(ص) آخرین مکان عروج، آسمان هفتم محسوب می شود. در بیست و هفتم ژوئن هر سال، روز «هفت انسان خوابیده » مسیحیان یاد آن هفت برادری را که در سال ۲۵۱ بعد از میلاد، برای عقیده و ایمان خود، زنده زنده لای دیوار نهاده شده و شهید شدند، گرامی می دارند؛ مردم عامه می گویند که اگر در این روز باران ببارد، به مدت هفت هفته بعد از آن هوا بد خواهد بود، آن گاه انسان باید هفت وسیله ی مورد نیازش را بسته بندی کند و با چکمه های هفت فرسخی خود به آن دورها سفر کند. صور فلکی خوشه ی پروین یا ثریا به عنوان «هفت ستاره» معروف است، در حالی که حتی با چشم های غیر مسلح میتوان در این صورت فلکی تا یازده ستاره را دید.
عرفای بزرگ عشق و وصال را در هفت مرحله و هفت وادی نشان داده اند و فاصله ی بین هستی و تباهی را پنچ مرحله دانسته اند.
در افسانه ها نیز با هفت سحر آمیز برخورد می کنیم: سوار ریش آبی هفت همسر داشت، سفید برفی با هفت کوتوله پشت هفت کوه زندگی می گرد و افسانه ی اژدهای هفت سر…
علاوه بر این می توان به هقت اقلیم، هفت اورنگ، هفت دفتر شاهنامه، هفت پیکر، هفت هیکل، هفت گناه کبیره، هفت خان رستم، هفت الوان، هفت گنج، هفت رکن نماز،هفت تحلیل و هفت طواف (در اعمال حج)، هفت قبله(مکه، مدینه،نجف،کربلا،کاظمین،سامرا،مشهد) و… اشاره کرد و به این ترتیب بود که تعداد بیشماری هفتگانه در دنیا بوجود آمد و به عدد هفت تقدس خاصی بخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:28  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 
 

بعد خود را بشناسید

درختی را كه كشیده اید با درختانی که در پایین صفحه موجود است مقایسه كنید . ببینید بیشتر شبیه كدام یك است . بعد شرح مربوط به آن درخت را بخوانید تا درباره خود و روحیه تان چیزهای جدید كشف كنید. برای این كه دوستانتان را بهتر بشناسید از آنها بخواهید كه درختی ترسیم كنند.

* كلید تست*

 16 درخت در این تست وجود دارد . در درخت های شماره 1 تا 8 شكل شاخه ها مهم است و این تست ، روحیه شما را بر اساس فرمی كه به شاخه ها داده اید تجزیه و تحلیل می كند. از شماره 9 تا 16 شكل تنه درخت مورد نظر است. بدین ترتیب شما از این تست دو جواب به دست می آورید كه یكی مربوط به شكل تنه درخت است و یكی مربوط به شاخه هاست.

     

 





1 – شاخه های انبوه و گره خورده

شما از نظر منطق و اندیشه به اندازه کافی بالغ شده اید و می توانید تعادل را در زندگی تان برقرار کنید ، زیرا احساسات پرخاشگرانه و افراطی و خواسته های نامعقول ندارید. اصلاً جاه طلب و افزون خواه نیستید و از رقابت با اطرافیانتان خوشتان نمی آید . بیش از حد به خانه و خانواده و دوستان خود وابسته هستید . تمام مراحل سخت و بحرانی را به خوبی پشت سر می گذارید زیرا در طبیعت شما خصوصیت انفعالی و تأیید پذیری شدیدی نهفته است . بدخواهان ممکن است این آرامش فکری شما را ناشی از تنبلی بدانند.

 

2 – درختی که بر شاخه ها و تنه آن هاشورزده و سایه انداخته اید .

این نقاشی از یک ترس یا نگرانی در ضمیر پنهانتان حکایت می کند . ممکن است نگران از دست دادن کسی باشید ، یا از این بترسید که به آرزوهایتان و نقشه هایی که کشیده اید نرسید. این عدم اعتماد به نفس سبب می شود گاهی در وجود خود احساس بی کفایتی کنید. ترسها را از وجود خود دور کنید تا راحت باشید و از احساس زندگی کردن در زیر ابرها رنج نبرید.

 

3 – درخت سرو و عید نوئل

اگر درختی شبیه کاج های کریسمس کشیده اید نشان می دهد که نمی توانید با آدمهای الکی خوش و بی بند و بار کنار بیایید . ضمناً کمی بدبین هستید و معتقدید که نباید از روی ظاهر افراد قضاوت کرد ؛ زیرا گاهی زیر کاسه نیم کاسه ای است . عقاید محکم و پابرجایی دارید ولی قدرت این را ندارید که عقاید خود را با نرمش و آرامش به دیگران بقبولانید . رشته ای از تلخی در وجودتان است که شما را کمی تلخ و نچسب جلوه می دهد . البته شاید این ، ناشی از تجربه های تلخی است که در زندگی گذشته خود داشته اید . باید سعی کنید با این " تلخی" مبارزه کنید و خاطرات بد گذشته را به دست فراموشی بسپارید و از مردم و زندگی با خوشرویی بیشتری استقبال کنید.

 

4 – درخت میوه دار

اگر درختی که کشیده اید بر شاخه هایش میوه است باید گفت که شما گرفتار یک جور غم خوردن مطبوع در وجود خود هستید . از این که گاهی در افسردگی غرق شوید و غبار اندوه بر صورتتان بنشیند لذت می برید . در عین حال بسیار مشتاقید که همیشه مورد توجه اطرافیان باشید و گاهی دروغهای کوچکی می گویید تا جلب توجه کنیدو البته گاهی هم از اطرافیان دروغ می شنوید با این حال این دروغها را چون شیرین و رؤیا ساز هستند می پسندید . اگر در نقاشی خود میوه های درخت را به حالت فرو افتادن از شاخه ها نشان داده اید معنایش این است که حس می کنید کسی که دوستش دارید در حال ترک کردن شماست.

5 – شاخه های حلقه حلقه

 

اگر درخت خود را شبیه این تصویر کشیده اید شما فردی با تمایلات قوی و مستحکم نسبت به آزادی فردی هستید. البته تا حدودی هم منزوی و درون گرایید و شخصیت خودتان را کاملاً به دور  از کنترل دیگران قرار می دهید و به ندرت تحت تأثیر سایرین قرار می گیرید . می کوشید طوری زندگی کنید که ایده آل خودتان است و به همین دلیل دوستانتان را با روشن بینی و دقت کافی بر می گزینید . ولی معاشرتهایتان با آنها هرگز از حدودی که تعیین کرده اید نمی گذرد. اعتماد به نفس شما قابل تحسین است .

6 – شاخه های برهنه و نوک تیز

شما همیشه در حالت تدافعی هستید و حس می کنید دیگران می خواهند به نوعی به شما حمله کنند، به همین دلیل در بیشتر موارد ، قبل از هر اقدام از طرف آنها خودتان حمله را آغاز می کنید . می توان گفت که در شخصیت شما خارهایی هست که خیلی راحت حاضرید آن را به جان و روح اطرافیان وارد کنید . این خارها در ضمن نشانه ی بخشی پنهان در طبیعت شماست که تلخی کلام و دوستانه نبودن رفتارتان را موجب می شود . سعی کنید آرامش داشته باشید و به ضمیر پنهان خود اجازه دهید شما را در جهت دوست داشتن مردم و خوبی ها هدایت کند ، تا برای همه محبوب و دوست داشتنی باشید ، چون خوشبختانه استعداد محبت و مهربانی کردن در وجود شما نهفته است و شما فقط باید آن را پرورش دهید .

 

7 – شاخه های رو به پایین

این درخت متأسفانه از خوشحالی باطنی حکایت نمی کند . شما در احساس کلی خودتان از زندگی نتوانسته اید تعادل برقرار کنید . در لحظه ، تصمیم می گیرید . واکنش هایتان حساب شده نیست . در یک لحظه تحت تأثیر حالات و احساسات آنی قرار می گیرید . برای شما یک تصمیم قطعی گرفتن و مدتها وقت را برای رسیدن به آن صرف کردن کار بسیار دشواری است . در بیشتر لحظه ها ترجیح می دهید از آن تصمیم صرف نظر کنید . به خصوص به محض آن که اوضاع ، اندکی برایتان ناخوشایند می شود کنترل عصبی خود را از دست می دهید و خود را به طور دربست در اختیار احساساتتان قرار می دهید .

 

8 – خطوط و شاخه های اتفاقی

اگر شاخه های درخت خود را درهم و برهم و نامنظم و غیر متعادل رسم کرده اید در شخصیت شما رگه هایی از احساس شوخ طبعی و نشاط و لذت بردن از زندگی وجود دارد. اما به طور کلی انسانها  تغییر پذیرند و حالات روحی شما همچون هوای بهاری است که زیاد قابل پیش بینی نیست. یک لحظه شاد هستید و ممکن است بلافاصله از چیزی اندوهگین شوید و به کلی حالتتان عوض شود . در بیشتر لحظه ها ناشکیبا هستید و گاه بدون تفکر تصمیم می گیرید و مایلید بلافاصله هر چه اراده کرده اید انجام دهید . دوستان ثابت ندارید چون اغلب دوست عوض می کنید و همیشه در جست و جوی تازه ها و تازگی ها هستید . در شخصیت و خلق و خوی شما بی هدفی ، به وضوح آشکار است.

 

9 – تنه محکم و استوار و شاخه های کم

شما اعتماد به نفس فراوانی دارید و در مجموع از خودتان خیلی راضی هستید و هیچ کس ، یا هیچ حرفی و هیچ کاری نمی تواند به اعتماد به نفس آهنین شما خللی وارد آورد . برای خودتان زندگی می کنید و به هیچ وجه نگران طرز فکر و احساس دیگران در مورد خود نیستید . به مال و ثروت خود خیلی می نازید و با مباهات به آنها از اندیشه اجتماعی و زندگی مردم دور می شوید . آشکار است که مردم در ذهن شما جای مهمی ندارند و جز برای فخر فروختن و یا ایجاد حس احترام و بزرگی برای خودتان ، آنها را نمی خواهید . شما خودخواه و یک دنده و غیر قابل نفوذ هستید .

 

10 – تنه باریک و بلند و شاخه های بی برگ

در طبیعت شما تمایل به خودنمایی وجود دارد و همین تمایل انگیزه ای برای تشویق شما به روشنفکر بودن واز دیگران جدا  بودن است . دوست دارید به ایده های تازه و جنجالی بپردازید و به یاری آنها و بعضی کارهای به اصطلاح روشنفکرانه ، خود را مورد توجه مردم قرار دهید . اما معمولاً این همه شور و اشتیاق شما در مواجهه با چیزهای تازه خیلی فصلی است و هرگز عقیده ای  را تا رسیدن به کمال آن دنبال نمی کنید.


11 – تنه شکافته و زخمی

نقاشی شما به وضوح نشان می دهد که دائم تلاش می کنید یک تجربه بد را از ذهن خود دور کنید اما ضمیر ناخودآگاه شما در حفظ آن یاد و خاطره پافشاری می کند . همین امر، فکر شما را دچار تعارض و ناراحتی ساخته است ، شما می توانید از راه معاشرت بیشتر با مردم و پرداختن به برنامه های تازه و متنوع ، خیلی زود این خاطره تلخ را از ذهن برانید و به اندوه و ناراحتی آن پایان بدهید به شرط آن که واقعاً خودتان این را بخواهید . با خود صادقانه بیندیشید و نسبت به آینده خوش بین باشید.

 

12 – تنه قیف مانند

شما شخصی بسیار پر انرژی و فعال هستید و در هر جمعی که شرکت می کنید روح زندگی به آن می بخشید . زندگی اجتماعی بسیار شلوغی دارید و اطرافتان را آن قدر دوست و رفیق گرفته است که تمام ساعت تان را پر می کند و نمی گذارد لحظه ای تنها باشید.

 

13 – تنه اریب

شما زیاد احساس اطمینان نمی کنید. اغلب نگران چیزهایی جزئی و بی اهمیت هستید و به  خاطر اندکی کج و راست بودن هر چیز ، حرص می خورید و خودتان را می آزارید . از تنوع به شدت متنفرید و مایلید در زندگی شما همه چیز منظم و مرتب سر جای خود قرار داشته باشد چون این نظم و ترتیب به شما احساس امنیت می بخشد.


14 – درختی در یک جزیره

شما اغلب احساس تنهایی می کنید . اشتیاق زیادی برای برخورداری از امنیت عاطفی و برقراری تعادل در زندگی احساسیتان دارید ، ولی گاهی دوستی کردن را خیلی دشوار می یابید و به همین دلیل علی رغم اشتیاق فراوان برای داشتن یک رابطه عاطفی پربار ، لحظه انتخاب ، فقط تنهایی را بر می گزینید . با این مشکل مبارزه کنید و بیشتر معاشرتی و اجتماعی باشید .

 

15 – خطوط نقطه چین

اگر درخت را به طور نقطه چین کشیده اید از جهت عاطفی و احساسی آدمی بی پروا و غیر قابل کنترل هستید . اغلب بدون هیچ ملاحظه ای خود را با ماجراها و رابطه هایی که پایانش ناپیداست درگیر می کنید و از عاقبتش هراسی به دل راه نمی دهید . تصمیمات شما در اکثر موارد آنی و بدون تفکر درباره نتایج احتمالی آن است .

 

16 – ریشه های طویل

اگر برای تنه درخت خود ریشه کشیده اید ، تنها چیزی که در زندگی شما اهمیت دارد امنیت خاطر است . شما در طبیعت خود واقعگرا و هوشیار هستید و همیشه طوری رفتار می کنید که این امنیت را داشته باشید . در زندگی عاطفی ، تعادلی بین خواسته های دل و توصیه های عقلتان برقرار می کنید و به همین دلیل روابط عاطفی تان از بیشتر جنبه ها قبل از آن که پرهیجان و گرم باشد سرد و حساب شده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:23  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 
 
يك مساحت شگفت آور
يك مساحت شگفت آور

برخي بازي هاي رياضي و هندسي وجود دارد که تنها مي توان جواب آن ها را از طريق اثبات يا ارائه ي يک نمونه ي ملوس به دست آورد. براي نمونه ، مربعي را نظر بگيريد که هر ضلع آن 8 سانتي متر باشد و آن را مطابق شکل 1 ، به 4 بخش تقسيم کنيد . سپس ...

برخي بازي هاي رياضي و هندسي وجود دارد که تنها مي توان جواب آن ها را از طريق اثباتي ارائه ي يک نمونه ي ملوس به دست آورد. براي نمونه ، مربعي را نظر بگيريد که هر ضلع آن 8 سانتي متر باشد و آن را مطابق شکل 1 ، به 4 بخش تقسيم کنيد. سپس مي توان آن را به صورت مستطيل شکل 2بدل کرد .چهار بخش هر يک از دو شکل ، دو به دو برابرهستند . با وجود اين ، مساحت دو شکل يکسان نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:21  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي با قلم نقش حْبابي بر لب دريا كشيد 
تا سگ نشوي كوچه و بازار نگردي هرگز نشوي گرگ بيابان حقيقت
همه هست آرزويم كه ببينم از تو روئي چه شود تو را كه من هم برسم به آرزوئي 
فرق من و پروانه در اين بود كه در عشق پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
 اگر مي بيني سر همسايه را مي تراشند و تو را گريزي نيست، لااقل سُرُت را خيس كن تا بريده نشود.
از دل غمگين ليلي كعبه ي جان ساختند از غبار خاطره مجنون بيابان ساختند جايي كه نمك خوري نمكدان مشكن 
كار هر بْز نيست خرمن كوفتن گاو نَر مي خواهد و مُرد كهن ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است 
تيري كه رفت ديگر به شست بر نمي‌گردد. 
اگر براي ديگران «بميري» تازه برايت تب مي كنند يا مرغ باشد بپر، يا شتر باش ببر
هر آنكس كه دندان دهد نان دهد خشت اول گر نَهُد مِعمار كَج تا ثريا مي رود ديوار كج
همه چيز را همگان دانند. هر جا گلي هست خاري هم هست. 
رنج داشتن، از نداشتن بيشتر است. چه باك از موج آنان را، كه باشد نوح كشتيبان لذتي كه در بخشش هست در انتقام نيست. اول جايت را پيدا كن بعد پايت را بگذار.
تيري به پهلو به از پيري به بر. اگر را با مگر چون جفت كردند از ايشان بچه اي شد «كاشكي» نام من نديدم در جهان جستجو هيچ خصلت بهتر از خُلق نكو
سخت ترين مصائب، احتياج كريم به لئيم است. سخت ترين چيزها نزديكي به اَجُل و دوري از حْسن عمل است. طقاري بكشند ماستي بريزد جهان گردد به كام كاسه ليسان مرا به روز قيامت غمي كه هست اين است كه روي مردم دنيا دوباره بايد ديد.
عمر مرغ بريان بر سر سفره‌ي بخيل پس از مرگ درازتر از عمر او پيش از مرگ است. از مايه ي دانش است آباد وطن اي مرد وطن پرست در دانش كوش 
انيسي براي قبرت، توشه اي براي سفرت و عْذري براي خدايت مهيا كن 
غم مرگ و اَلَم زيست بر او عرضه كنند وقت زادن سبب گريه ي اطفال اين است. سرچشمه ي هر فساد از ناداني است هر كس كه در آن غوطه ور افتد فاني است.
بنده را آنچه خدا داده ز انواع نِعُم بهتر از ديده ي بينا و دل دانا نيست.
خامْشي بُحر است و گفتن همچو جو بحر مي جويد ترا جو را مُجو
به نان سازند مُردم رام، هر سگ را وليكن تو اگر خواهي كه گردد رام نفس سگ ، مُده نانش. حال متكلم از كلامش پيداست از كوزه برون همي تراود كه در اوست 
رفتم به سرتربت محمود غنّي گفتم كه چه بردي تو ز دنياي دُني گفتا كه دو زرع زمين و 7 زرع كفن گر خوب نظر كني تو هم مثل مني به غفلت تا به كي عمري چنين تنگ به منزل كي رسي پائي چنين لنگ هرگاه كار نيكي را شروع كردي آن را به پايان برسان
 
گر بداني در عقبها چيستت فرصت خاريدن سر نيستت! تا تو رفتي ز كنارم به نظرها خوارم بشكند قيمت خاتم چو نگين برخيزد زن بود آتش تن دشمن دين آفت جان اژدها خسته و ناچيز بود از دم آن گر كُند قصد وفا هست وفايش چو ستم گر كند ميل جفا تيره كند وضع زمان رازي كه از ميان دو لب بگذرد فاش مي شود. 
 
آنقَدُر گرم است بازار مكافات عمل گر به دقّت بنگري هر روز، روز محشر است شخص متملق موذي، مار خوش خط و خال را ماند. دنيا زني است عشوه گر و دلستان همي با هيچ كس نبرده به سر عهد شوهري آبستني است كين همه فرزند زاده كُشت ديگر كه چشم دارد از او مهر مادري كلوخ انداز را پاداش سنگ است جواب است اي برادر اين، نه جنگ است با چون خودي درافكن اگر پنجه مي كني ما خود شكسته ايم چه خواهي شكست ما روزي به در ميكده ديدم مستي گفتم ز چه با اَلكُل و مِي پيوستي گفتا كه ز عقل وارهم خر بشوم گفتم به خدا غصه مخور «خر هستي» 
 
برو انس با خويشتن گير و بس مشو يار زنهار با هيچ كس كه هر كس بپيوست با غير خويش درون را به نيش ستم كرد ريش نيست در عالم بهشتي خوش تر از خَلَوت مرا دوزخي نَبًوُد بُتَر از گرمي صحبت مرا 
 
رسم عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن يا ز جانان يا زجان بايست دل برداشتن همان بهتر كه بر فردا گذارم كار فردا را دل به هر چيز كه بستيم گرفتند از ما تا كه دل بسته نباشيم به جز مهر خدا 
از قرض بپرهيزيد كه غم شب و ذلت روز است 
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مي باش كه نيستي است سرانجام هر كمال كه هست 
ديدي كه خون ناحقِ پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند
آن كس كه بداند و نداند كه بداند بيدار نمائيد كه در خواب نماند 
هر فكر به جز فكر خدا وسوسه است شرمي ز خدا بدار اين وسوسه چند 
مي كند پروانه ترك جان و مي سوزد درون تا نبيند شمع خود را مجلس آراي كسان 
چنگ درگفته ي قرآن و پيمبر زن و بس كانچه قرآن و خبر نيست فَنا است و هوس 
مخند اي نوجوان زينهار بر موي سفيد ما كه اين برف پرشيان بر سر هر بام مي بارد 
آنچه زخم زبان كند با مرد زخم شمشير جان ستان نكند عاشق سوخته دل تا به بيابان فنا نرود در حرم دل شنود خاص الخاص خواهي كه سربلند شوي خاكسار باش راهي جز آستان نبود صدر خانه را ترا به كنج لحد سالها ببايد خفت تن تو طعمه ي هر مور و مار خواهد بود ترا به تخته ي تابوت در كشند آخر گرت خزينه و لشگر هزار خواهد بود اگر تو در چمن روزگار همچو گلي دميده بر سر خاك تو خار خواهد بود نيازمندي ياران نداردت سودي مگر عمل كه تو را باز يار خواهد بود 
اي مْردگان ز خاك يكي سر به در كنيد بر حال زنده ي بتر از خود نظر كنيد
من نه دوست خود را دوست دارم نه خويشِ خود را . من دوست دارم خويش را كه دوست باشد ساكنان سر كوي تو نباشند بهوش كان زميني است كه از وي همه مجنون خيزند
غم زمانه خورم يا فراق ياركنم؟! 
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم كه نَجوشم 
زنت را از صيحه و فرياد كشيدن نگه دار، و قسم دروغ ياد مكن تا فقير نشوي 
نماز خلق تسبيح و سجود است نماز عاشقان ترك وجود است 
مرد آزاده به گيتي نكند ميل سه كار تا همه عمر ز آفات سلامت باشد زن نگيرد اگرش دختر قيصر بدهند وام نستاند اگر وعده قيامت باشد نرود بهر طمع بر در ارباب كرم گر همه حاتم طائي به سخاوت باشد خدا زبان مردم را از خود كوتاه نكرده، چگونه انتظار داري از تو كوتاه دارد؟ شده ام به عشق تو مشهور و نيستم خوشحال كه هر كه مرا بيند ترا آورد به خيال هر مائده اي كه دست ساز فلك است يابي نمك است ، يا سراسر نمك است
كم اگر گوئي سخن، حُرفَت به رغبت بشنوند هر قباعي كو فراوان شد، خريدارش كم است قياس امروز گير از حال فردا كه هست امروز تو فرداي ديروز 
منشين و سفر كن كه بغايت نيكوست بي زحمت پاگرد جهان گرديدن 
چرخ گفتا كه فروش اين زمن عمر به من گفتمش گوهر آنرا نفروشم به جهان پس به تدريج و حيل بي عوض از من بگرفت اي هزاران غم و اندوه ز كردكار جهان
حيف كه اول چيزي كه از اين امت برداشته مي شود حيا و امانت است. 
گر آسايشي خواهي از روزگار جمال عزيزان غنيمت شمار
زندگي بي دوست جان فرسودن است يك امروز است ما را نقد ايام بر آن هم اعتمادي نيست تا شام 
از بس كه شكستم و ببستم توبه فرياد همي كند ز دستم توبه ديروز به توبه اي شكستم ساغر امروز به ساغري شكستم توبه صد نامه نوشتم و جوابي ننوشتي زن بد در سراي مرد نكو هم در اين عالم است دوزخ او 
گفت از دل كُن روان صد چشمه‌ي خون در كنار تا مرا چون سرو بنشاني به بر،گفتم بچشم
ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند
بعد صدسال اگر بر سر قبرم گذري كَفَني چاك دهم زندگي از سر گيرم
احمق ترين احمقها آن كسي است كه شكم خود را از هر چه بيند پر كند
عهد جواني گذشت در غم بود و نبود نوبت پيري رسيد صد غم ديگر فزود كاركنان سپهر بر سر دعوا شدند آنچه بدادند دير باز گرفتند زود
گفته بودم كه بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي 
تا منزل آدمي سراي دنياست كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود سالي كه نكوست از بهارش پيداست هر كه چاهي كَنَد به راه كسي چاه خود كَنَد نه چاه كسي چاه مُكَن بهر كسي، اول خودت بعداً كسي در راه دوست صبر بود چاره ي بلا من با بلاي صبر شكن چون كنم كنون خال به زير لب يكي، طره ي مشك فام دو واي بحال مرغ دل، دانه يكي و دام دو 
دل به دنيا بستن عين جاهلي است عشق با ديوانه دور از عاقلي است چو يار رخت سفر بست من چكار كنم؟ وداع عمر كنم يا وداع يار كنم؟ بيستون ناله ي زارم چو شنيد از جا شد! گفت فرياد كه فرهاد دگر پيدا شد! نه عمر خضر بمانَد نه مْلك اسكندر نزاع بر سر دنياي دون مكن درويش مهري كه در ازل به دلِ من فِكَنده دوست مشكل كه تا ابد ز دل من به در شود دائم گل اين بستان شاداب نمي ماند درياب ضعيفان را در وقت توانائي بدنامي حيات دو روزي نبود بيش آن هم كليم با تو بگويم چه سان گذشت 
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت 
صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد 
بيا بگوي كه پرويز از زمانه چه برد برو بپرس كه كسري به روزگار چه برد گر او گرفت ممالك به ديگري بگذاشت ور اين گرفت خزانه به ديگري بسپرد عاقبت منزل ما وادي خاموشان است هر كجا آب است آبادي بْوُد. 
 
زين بيش گريه را اثري بود در دلش چندان گريستم كه در آن هم اثر نماند جزاي حسن عمل بين كه روزگار هنوز خراب مي نكند بارگاه كسري را پيوند عمر بسته به موئي است هوش دار غم خوار خويش باش غم روزگار چيست
 
يارب به گناهم اَر نسوزي چه شود؟ يك مشت ز خاكستر دوزخ كمتر 
گوش دو، اما زبان داري يكي بشنوي بسيار و گوئي اندكي دل مُنِه بر الفت دشمن كه تا گرم است آب گر چه مي جوشد به آتش، ليك با او دشمن است 
اين يك دو دُم كه دولت ديدار ممكن است درياب كام دل كه نه پيداست كار عمر
 آن مرغ كه جز در چمن آرام ندارد پيداست كه مسكين خبر از دام ندارد كافر نكند آنچه كند چشم تو با خلق اين ترك سپاهي مگر اسلام ندارد شدعمر تمام و نا تماميم هنوز در دوزخ حسرتيم و خاميم هنوز
 
 همه مسافر و دارم عجب ز طائفه اي كه بر كسي كه به منزل رسيد مي گريند. نه نشان قدمي ماند و نه بانگ جرسي يارب اين قافله كي بود و كجا منزل كرد؟ هر چند وقت كشته شدن دست و پا زدم يكبار دامن تو نيامد به چنگ من 
 
اي نور چشم من سخني هست گوش كن تا ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
 
پيران سخن به تجربه گفتند، گفتمت هان اي پسر كه «پير شوي» پند گوش كن گفتم كه نه وقت سفرت بود چنين زود گفتا كه مگر مصلحت وقت چنين بود توئي آن نقطه ي بالاي فاء «فوق ايديهم» كه در وقت تنزل تحت بسم ا... را بائي
 
نيشها خوردم بُسي فرهاد وار تا رسيدم بر لب شيرينِ يار
 
 ياقوت نهم نام لب لعل تو يا قوت مر جان لبِ لعل تو مرجان مرا قوت
 
تبه كردم جواني تا كنم خوش زندگاني را چه سود از زندگاني چون تبه كردم جواني را
 
هيچ بيماري نگردد از پرستاري جدا . مپرس از شوردل و ز ناز شيرين كار من هرگز كه نالد بيستون گر بشنود افسانه ي ما را نگاهم با نگاهش گفت اسرار درون ورنه كه مي داد آگهي از حال دل جانانه ي ما را؟ محمل نشينان را چه غم باشد ز زخم غارها؟! 
 
اگر غير از حديث يار و جز ديدار او باشد چه حاصل جز ندامت از شنيدن ها و ديدن ها
 
شور شيرين ز بس آراست ره جلوه گري همه فرهاد طراود زرگ و ريشه ي ها خال مشكين، لب نوشين، بُرِسيمين، خطِ سبز آنچه اسباب نكوئيست مهياست تو را چه شد آن غم گساريها، چه شد آن مهرباني ها چه شد آن مستي و آن شور و شوق و شادماني ها. قوت پروازم اي صياد چون سوي تو نيست آنقدر نالم كه سوي آشيان آرم ترا با رفيقان ريائي زندگي كردن خطاست شمع راه كس نمي گردند اين شبتابها
 
صفائي نيست گلزار جواني را اگر در آن به دست شوق ننشاني نهال مهرباني را
 
دل مي بري و روي نهان مكني چرا؟ خود مي كِشي مرا و فغان مي كني چرا؟ 
 
روزگاري رفت و عمري طي شد و گم كرده ايم در ديار بي نشاني روزگار خويش را
كنون كز رعشه ي پيري به جامم مي نمي ماند چه حاصل گردهد دوران شراب كامراني را؟ 
دل سنگ از شرار ناله ي من آب مي گردد. به باد نيستي دادم غبار آرزوها را كه بگذارد دمي آرام، جان ناتوانم را نمي گيرد كسي جز غم سراغ خانه ي ما را آري آري، پادشه باشد گداي نيمه شب مگر در من نشان مرگ ظاهر شد كه مي بينم رفيقان را نهاني آستين بر چشم تر امشب؟! به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت دستي كه در فراق تو هي كوفتم بسر باور نداشتم كه به گردن برآرمت زيبايي گلهاي جهان دير نپايد اي غنچه بزن خنده كه هنگام شباب است گفتمش چون طبع من قد تو موزون است گفت طبع موزون تو هم از قد موزون من است گفتم اي گل رسم و قانون نكويان چيست گفت بي وفائي رسم من بيداد، قانون من است چنانم كه از ضعف آهي را طاقت كشيدن ندارم و مي ترسم خلق پندارند كه از يار خرسندم. هر چيز بشكند ز بها اوفتد وليك دل را بُها و قدر بْود تا شكسته است هر كس به ملك صبر و قناعت نهاد پاي دست هزار گونه تمنا شكسته است دلم از نرگس بيمار تو بيمارتر است 
 
نازم به ناز كسي كه ننازد به ناز خويش ما را به ناز ناز فروشان نياز نيست داني كه نوبهار جواني چه سان گذشت؟ زود، آن چنان گذشت كه تير از كمان گذشت از خون بي گناه، مگر مي توان گذشت؟ 
 
خدايم: بچشمهاي سيه شيوه اي ز ناز آموخت كه هر كه خواست بدان شيوه دل دهد، جان داد چنان عشقم پسنديده است با مشكل پسنديها كه از خاكستر من طرح آتش خانه مي ريزد بنازم به بزم محبت كه آنجا گدائي به شاهي مقابل نشيند 
 
بنشستمش بدامن و دورم ز خويش كرد قدرم نگر كه پست تر از گرد راه بود  (عشق) عقل مجنون در كف ليلي نهاد جان وامق در لب عذرا نهاد بچشم زنده دلان خوشترست خلوت گور ز خانه اي كه در آن ميهمان نمي باشد خون عاشق ز دل خاك سيه مي جوشد ور نه دامان چمن اين همه گلرنگ نبود نمي دانم چرا گردون بكام من نمي گردد اگر عيبم پريشانيست، زلف يار هم دارد حيف باشد كه همه عمر به باطل برود به سرو گفت كسي ميوه اي نمي آوري جواب داد كه آزادگان تهي دستند. 
 
 
اگر از كسي رسيده است بدي به ما بماند به كسي مباد از ما كه بدي رسيده باشد
قباي سلامت بدان رند بخشند كه از هستي خويش عريان نشيند
 
هر آنكس فكندم جدا از عزيزان الهي به مرگ عزيزان نشيند ز بس فتاده به هر گوشه پاره هاي دلم فضاي دهر بدكان شيشه گرماند پيراهني از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفاي تو نياورد كفن شد
تو مُرد صحبت دل نيستي چه مي داني؟ كه سر به جيب كشيدن چه عالمي دارد؟ دردم نمي داند كسي بگذار تا مرگ
 
كوشد به تسكينم مرا بگذار و بگذر معرفت نيست در اين قوم خدايا مددي. نبرده پاره ي تن پاره هاي جان طلبد عجوز دهر چو طفلان بهانه جوست هنوز! شمع را نيست به جز شعله آتش به زيان سخن عشق ز خاكستر پروانه بپرس حسن روي او نگر از روزگار ما مپرس! من بار سنگينم مرا بگذار و بگذر در اين روش كه توئي گر به مرده بر گذري عجب نباشد اگر نعره آيد از كَفَنَش به بستر افتم و مْردن كنم بهانه خويش بدين بهانه مگر آرُمُت به خانه ي خويش آنكه سر او، خاك شما گشت گر ننوازيد پا مزيندش. مْلك دل چو ويران گشت آبادش نتوان كرد ديگر بار. خوشا مرغي كه در كنج قفس، با ياد صيادش چنان خرسند بنشيند، كه پندارند آزاد است ز درد هجرانت جهاني را بسوزانم. بدنامي حيات دو روزي نبود بيش آن هم كليم، با تو بگويم چه سان گذشت يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن روز دِگر به كندن دل زين و زان گذشت 
 
هرگز طرف مقابل خود را خر حساب نكنيد. دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را كه مدتي ببريدند و باز پيوستند عشق، آخر دل ما را به سر كار گذاشت. 
 
قبله يعني حلقه چشم مستت ضريح اونه كه دست بزنم به دستت عيش فقيران سلطان ندارد ذوق يتيمان خواهان ندارد گاهي گر از مُلال محبت ِبرانمت دوري چنان مكن كه به شيون بِخوانمت. گل ياس علي نيلوفري شد رخ خورشيد او خاكستري شد آنقدر در كشتي عشقت نشينم تا سحر يا به ساحل مي رسم يا غرق دريا مي شوم اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند در فرقه شان به غير «منم» تحفه اي مياب هر چه بيشتر بدوي، كفشت زودتر پاره مي شود. نا رفيقان چون به يك رنگي دورنگي مي كنند از چه تفسير دو رنگي را زرنگي مي كنند؟! پس از اين گوش فلك نشنود آواز كسي كه من اين گوش فرياد و فغان كر كردم سنگ مفت ، گنجشك هم مفت، شانست رو امتحان كن. حمام گرفتن به اندازه چهار ساعت خواب در رفع خستگي مؤثر است. حسد ورزيدن علامت بارز بي لياقتي است. اعتقاد به بخت و قسمت ، بدترين نوع بردگي است. ز بس نا مردمي از چشم نرم مردمان ديدم اگر بر گل گذارم پا، ز زخم خار مي ترسم. دوست همه كس دوست هيچ كس نيست. زن خوب از سه كس اطاعت دارد : پدر، شوهر، فرزند سعادت از دو چيز بوجود مي آيد: صرفه جوئي، خوشبختي. مكن ز غصه شكايت كه در طريق ادب به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد. مشو غافل ز گرديدن، كه روزي در قدم باشد همين آواز مي آيد ز سنگ آسيا بيرون گرت از دست برآيد دهني شيرين كن مردي آن نيست كه مشتي بزني بر دهني. مرد بزرگ دير وعده مي دهد اما زود عمل مي‌كند. گر بداني در عقبها چيستت فرصت خاريدن سر نيستت
 
ز بس كه سرزده رفتي و آمدي اي فكر تو خانه‌ي دل ما كاروان سرا كردي! 
 
 
جواني يك اشتباه است. كهولت يك پيكار است. و پيري يك حسرت است. هميشه جيب كهنه ات را بو كن شكفته با همه بنشين و مهربان برخيز اساس عشق من و حسن يار محكم باد از آن بْرد گنج مرا دزد گيتي كه در خواب بودم گه پاسباني 
 
دنيا كيمه دام اجل گور مييب! رستم لرين بِلين مگر بورمييب! چوخلار گجه يا تيب سحر دور مييب! يه آسمون نقاشي، يك تكه نون خاشخاشي بسه براي ما اگه، تو هم كنار ما باشي ما يادگار عصمت غمگين اعصاريم. غم به مهماني چشمان تو عادت دارد. گر آنها كه مي گفتي كَردُمي نكو سيرت و پارسا بودُمي عمر زاهد به سر آمد ز تمناي بهشت بيچاره ندانست كه در ترك تمنّاست بهشت آنكه دائم هوس سوختن ما مي كرد كاش مي آمد و از دور تماشا مي كرد علم و ادب و هنر به ما چه!؟ قربون خوراك كله پاچه.
 
محتاج تصديق ديگران مباش در اين كشوركسي خدمتگزار است كه دهقان است يا آموزگار است بي كماليهاي انسان از سخن پيدا شود پسته ي بي مغز گر لب واكند رسوا شود از زبان گل شنيدم بر سر بازارها هر كه با رسوا نشيند عاقبت رسوا شود به سرو گفت كسي كه ميوه اي نمي آري؟ جواب داد كه آزادگان تهي دستند به چشم زنده دلان خوشترست خلوت گور ز خانه اي كه در آن ميهمان نمي باشد صدايت گر چه خاموش است نگاهت همچنان گوياست بزرگترين شكل در زندگي انسان روبرو شدن با شخص نفهم است. حق و حقيقت گوئي يك دوست برايم باقي نگذاشت! مي رسد روزي كه بي ما روزها را سر كني مي رسد روزي كه مرگ دوست را باور كني مي رسد روزي كه تنها در كنار قبر من شعرهاي كهنه ام را مو به مو از بركني فلك را با من مسكين چه كين است؟ گناهم چيست با من اين چنين است؟ به جز مهر و وفا آئين من نيست دريغ آئين دنيا غير از اين است شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم. 
نبايد زياد بالا و بلند پريد. بلاي جان من آن شوح و من افتاده در كويش دريغا خانه در كوي بلا كردم، ندانستم كه هر بيگانه باشد خوي او از آشنا بهتر به آن بيگانه خود را آشنا كردم، نداستم واقف از حال دل صيد گرفتار نشد آنكه افتاد به عشقي و گرفتار نشد اگرگفتم كه داند يار من آئين دلجوئي معاذ الله غلط كردم، خطا كردم، نداستم!
 
كاش اين دل مرده را خدا جان مي داد آشفتگي ام را سر و سامان مي داد 
 
 
مادر كه زرنگ باشد ، فرزند (دختر) تنبل مي شود ما و موسي همسفر بوديم در سيناي عشق قسمت او «لَن تراني»، سهم ما ديدار شد علاجي بكن كز دلم خون نيايد سر شك از رْخَم پاك كردن چه حاصل ؟ برگ گل با آن لطافت آب از گِل مي خورد غصه ي ديوانه را انسان عاقل مي خورد فرق است ميان آنكه يارش دربر يا آنكه دو چشم انتظارش بر در. (سعدي) فواره چون بلند شود سرنگون شود! قدر بابا آن زمان داني كه خود بابا شوي كساني كه بد را پسنديده اند ندانم ز خوبي چه بد ديده اند؟ چون هم كاه از من و هم كاهدانم دليل اين همه خوردن ندانم (ايرج ميرزا) كسي كه منار مي دْزدد، اول چاهش را مي كَنَد. توان ابروي او از دور ديدن ولي نتوان كمان او كشيدن (كاتبي) 
كور شود دكان داري كه مشتري خود را نشناسد. كهن جامه ي خويش پيراستن به از جامه ي عاريت خواستن كوه لرزيد و غريد و يك بچه موش زائيد! 
گر به دولت برسي مست نگردي مردي باده پر خوردن و هوشيار نشستن سهل است
تواضع ز گردن فرازان نكوست گدا گر تواضع كند كار اوست گاهي به ادا، گاهي به اصول گاهي به خدا، گاهي به رسول از مكافات عمل غافل مشو گندم از گندم برويد جو ز جو صدبار بدي كردي و ديدي ثمرش را نيكي چه بدي داشت كه يكبار نكردي؟ در زندگي سخت كار كن ولي زندگي را سخت نگير. در ديده عيان تو بودي و من غافل در سينه نمان تو بودي و من غافل از جمله جهان تو را عيان مي‌جستم خود جمله جهان تو بودي و من غافل خواست تا جلوه دهد صورت خود را معشوق خيمه بر معركه‌ي آب و گل آدم زد (خواجه) اي روي تو ماه عالم آرايِ همه وصل تو شب و روز تمناي همه گربادگران به از مني، واي به من گر با همه كس همچو مني واي همه (شيخ سيعد ابولخير) *آسمان شو، ابر شو، باران ببار آب اندر ناودان نايد به كار *هر كجا دل رو كند آخر بيابد سوي او قبله دلها كجا باشد به غير از كوي او 
 
راز بگشا، پرده بردار از رخ زيبايي خويش كز غم ديدار رويت ديده چون جيحون شود.
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق غرقه گشتند، بگشتند به آب آلوده همچو چنگم سر تسيلم و ارادت در پيش تو به هر ضرب كه خواهي بزن و بنوازم
جهان بر آب نهادست و زندگي بر باد غلام همت آنم كه دل بر آن ننهاد وجود عاريتي خانه ايست بر ره سيل چراغ عمر نهادست بر دريچه باد 
 
يارب ز كرم دري به رويم بگشا راهي كه در او نجات باشد بنما مستغني ام از هر دو جهان كن به كَرم جز ياد تو هر چه هست، بُر از دل ما 
اي دوست قبولم كن و جانم بستان مستم كن و از هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گيرد، بي تو آتش به من اندر زن و آنم بستان 
يار در آغوش دل مي‌جوشد و دورم هنوز در تجلّي ساقي بزم است و مخمورم هنوز باده‌ي پيمانه زير لاله از جام من است كوچه گرد ريشه‌ي تا كي است انگور هنوز گردآوری و تنظیم : فریدون رحیمی کلیان
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:21  توسط فریدون - رحيمي كليان  | 

 

 

 به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه‌ی مردم، دادگر و همه آن ها روراست نیستند.اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر انسان بدکار، انسان خوب هم وجود دارد.به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه، سیاستمدار جوانمردی هم یافت می‌شود.

 

 به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کسب کند، بهتر از آن است که جايي روي زمين، پنج دلار بيابد. به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.اگر مي توانيد به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد بينديشد، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود، به گلهاي درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز مي کنند دقيق شود و بنگرد.به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد. حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم ياد بدهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد برگزيند.

 

ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد.به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.به او بياموزيد که مي تواند براي انديشه و شعورش مبلغي تعيين کند، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست.به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با همه­ي نيرو مبارزه کند. در کار آموزش به پسرم نرمي به خرج دهيد اما از او يک نازپرورده نسازيد بگذاريد شجاع باشد. به او بياموزيد که به مردم باور داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:13  توسط فریدون - رحيمي كليان  |